چرا.....؟
گفتی بمان می خواستم اما نمیشد
گفتی بخند بغض گلویم باز نمیشد
گفتم که میترسم من از سحر نگاهت
گفتی نترس ای خوب من اما نمیشد
می خواستم تا ناگفته هایم را بگویم
یا بغض می آمد سراغم یا نمیشد
گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه.....
آن شب نمیدانم چرا فردا نمیشد

يادت هست اولين باركه به من گفتي دوست دارم ... يادت هست ... يادت هست كه سرموانداختم پايين وگفتم نظرلطف شماست ، سرمو بالا اورديو گفتي نظرلطف من نيست نظر دل من است ... تكرار اون نگاه نافذ و اون جمله باعث شد دل من هم صاحب نظربشه وبهت بگم من هم دوست دارم ... مگه دوستم نداشتي ـ مگه دوست نداشتم ... پس چرا حالاتنها اغوش من يادتوست ... يكي ازما دروغ مي گفت ... اره من دوست نداشتم بلكه من باذره ذره وجودم تو رامي پرستيدم / اره من باذره ذره وجودم عاشقت بودم

زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگه عشق نيست چرا عاشقيم

